بهلول و طعام خلیفه

 

اورده اند که هارون الرشید طعامی را برای بهلول فرستاد، خادم خلیفه طعام را نزد بهلول اورد و پیش او گذاشت و گفت این طعام مخصوص خلیفه استو برای تو فرستاده است تا بخوری. بهلول ان طعام را پیش سگی که دران خرابه بود گذاشت.

خادم بانگ بر او زد که چرا طعام خلیفه را پیش سگ میگذاری ؟

بهلول گفت دم مزن، اگر این سگ بشنود که این طعام از خلیفه است او هم نخواهد خورد.

حمام رفتن بهلول

روزی بهلول بحمام رفت ولی خدمه حمام باو بی اعتنایی کردند و ان قسم که دلخواه بهلول بود او را کیسه ننمودند.با اینحال وقت خروج از حمام بهلول ده دینار که همراه داشت همگی را به استاد حمام بخشید و کارگران حمام چون این بذل و بخشش را بدیدند همگی پشیمان شدند که چرا نسبت باو بی اعتنایی کردند .

 

بهلول باز هفته دیگر بحمام رفت ولی این دفعه تمام کارگران با کمال احترام او را ششتند و مواظبت بسیار نمودند ولی با اینهمه سعی و کوشش کارگران موقع خروج از حمام بهلول فقط یک دینار بانها داد کارگران و استا متغییر گردیدند و گفتند سبب بخشش بی جهت هفته قبل و رفتار امروزیت چیست؟

 

بهلول گفت :مزد امروز حمام را هفته قبل که حمام امده بودم پرداختم و مزد ان روز حمام را امروز میپردازم تا شماها ادب و رعایت حال مشتری های خود را بنمایید.

 

بقیه در ادامه مطلب 


نشتن بهلول در مسند هارون

روزی بهلولوارد قصر هارون شد و چون مسند خلافت را خالی و بلامانع دید فورا بدون ترس بالا رفت و بر جای هارون قرار گرفت.

چون غلامان خاص دربار ان را مشاهده کردند فورا بهلول را با ضرب تازیانه از مسند هارون پایین اوردند. بهلول به گریه افتاد و در همین حال هارون سر رسید و دید بهلول گریه میکند از پاسبان علت گریه بهلول را سوال نمود. غلامان واقعه را به عرض هارون رساندند. هارون انها را ملامت نمود و بهلول را دلداری داد و نوازش نمود. بهلول گفت من بر حال تو گریه میکنم نه بر حال خودم چرا که من به اندازه ی چند ثانیه بر جای تو نشستم اینقدر صدمه و ازار و اذیت دیدم وای بر  تو که مدت عمر خود را در بالای این مسند نشسته ای.

بهلول و مرد شیاد

آورده اند که بهلول سکه طلائی در دست داشت و با آن بازی می نمو د . شیادی چون شنیده بود بهلول
دیوانه است جلو آمد و گفت :
اگر این سکه را به من بدهی در عوض ده سکه که به همین رنگ است به تو میدهم . بهلول چون سکه های او را دید دانست که آنها از مس هستند و ارزشی ندارند به آن مرد گفت به یک شرط قبول می کنم اگر سه مرتبه با صدای بلند مانند الاغ عر عر کنی !!!
شیاد قبول نمود و مانند خر عرعر نمود . بهلول به او گفت :
تو که با این خریت فهمیدی سکه ای که در دست من است از طلا می باشد ، من نمی فهمم که سکه های تو از مس است . آن مرد شیاد چون کلام بهلول را شنید از نزد او فرار نمود .

 

بهلول و دزد

اورده اند که روزی بهلول کفش نو پوشیده بود داخل مسجدی شد تا نماز بگذارد. در ان محل مردی را دید که به کفشهای او نگاه میکند فهمید ه طمع کفش او را دارد. ناچار با کفش به نماز ایستاد. ان دزد گفت: با کفش نماز نباشد .بهلول گفت اگر نماز نباشد کفش باشد.






تاريخ : ۱۳٩۱/٥/۳٠ | ۱:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : ☺☻ AliSpeeD ☺☻ | نظرات ()
.: Weblog Themes By BlackSkin :.