داستان خنده دار (( اتفاق بد ))

مردی جوان در راهروی بیمارستان ایستاده ، نگران و مضطرب در انتهای کادر در بزرگی دیده می شود با تابلوی اتاق عمل . چند لحظهبعد در اتاق باز و دکتر جراح با لباس سبز رنگ از آن خارج می شود . مرد نفسش را در سینه حبس می کند . دکتر به سمت او می رودمرد با چهره ای آشفته به او نگاه می کند . دکتر: واقعاً متاسفم، ما تمام تلاش خودمون رو کردیم تا همسرتون رو نجات بدیم . اما به علت شدت ضربه نخاع قطع شده و همسرتون برای همیشه فلج شده . ما ناچار شدیم هر دو پا رو قطع کنیم، چشم چپ رو هم تخلیه کردیم . بایدتا آخر عمر ازش پرستاری کنی، با لوله مخصوص بهش غذا بدی . روی تخت جابجاش کنی، حمومش کنی، زیرش رو تمیز کنی و باهاشصحبت کنی . اون حتی نمی تونه حرف بزنه، چون حنجره اش رو برداشتیم ؛ مرد سرش گیج می رود و چشمانش سیاهی می رود . با دیدن  این عکس العمل، دکتر لبخندی می زند و دستش را روی شانه مرد می گذارد و ... .   .
دکتر: هه !! شوخی کردم ، زنت همون اولش مرد ؟ نیشخندنیشخند

/ 111 نظر / 36 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محدثه

وووووووا خب جرا اون بدبختو دغ دق میده.....[لبخند]

نازنین

چه دکتر باحالی

اراد

خخخخخخخخخیییییییییییییییییللللللللللللللییییییییییییییییییی بببببببببببببببببباااااااااااااااااااااحححححححححححححححااااااااااااااااااللللللللللللیییییییییییییییییییییییییی[گل][گل][گل][گل][خنده

STAR

عجب دکتری بود مسی داداش جون

زهرا

علی بخدامن دلم نمیاد توروزه بگیری.ولی تواین دوره ازادمایی که روزه میگرن ونمازمیخونن خییییییلی خوشم میاد ازتوهم خیلی خوشم میاداا.

زهرا

عزیزم ماقصدده روز کردیم حتی اونجام میگرفتم.ولی توروخداعلی سحرها زیاد بخور که ی وقت روزه بهت فشارنیاره واذیت نشی اخه هروقت تواذیت شی منم اذیت میشم.جون مامانم راس میگم.

زهرا

چشم عزیزم.

ریحانه

وای چه روش با حالی برای خبر مرگ[قهقهه][قهقهه][قهقهه] راستی ممنونم از این که به وبم سر زدی بازم پیش ما بیا[فرشته]

هستی

زکی چه دکتر شوختبی بوده ولی اینم خیلی باحال بود مرسی فداتشممممممممممممممممممم

هستی

چرا اینده خودته[سوال]